متقین ژانویه 16, 2009
Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, دین.Tags: متقین, نهج البلاغه, حضرت علی
add a comment
چند روز پیش به طور کاملاً تصادفی پای صحبت کسی نشستم و انگار قسمتم شده بود چند کلمهای از او یاد بگیرم. با وجود اینکه من دیر رسیده بودم و بحث چند دقیقه ای بود که در مسیر خودش افتاده بود و به تصریح گوینده بحثها در چندین جلسه مطرح شده بود امّا می شد سیر بحث را پیدا کرد. صحبت از نهج البلاغه بود و خطبه ی متقین ! بد ندیدم کمی در این مورد بلند بلند فکر کنم … همین
در جایی از خطبه به این فراز می رسیم … و قَصداً فی غِنی (و از نشانههای آدم با تقوا، در توانگری میانه روی است. ) در ترجمه ای از نهج البلاغه دیدم که قصدا را به معنای مقتصد گرفته است یعنی کسی که اقتصادی فکر می کند و اقتصادی عمل می کند. انسانی که اقتصادی زندگی کند پولش را برای هر کاری نمی دهد ، برای سرمایه اش فکر و برنامه دارد و چه بسا دارایی هایش را جایی سرمایه گذاری می کند. او برای ذره ذره اندوختهی خود حساب شده عمل میکند. او مقتصدانه رفتار می کند اما خساست به خرج نمی دهد. ( شاید در زندگی محاورهای ما مقتصد بودن با خسیس بودن بسیار به هم نزدیک باشند امّا در کُنه این عبارات تفاوت بسیاری وجود دارد. در فرهنگ واژگان مقتصد را صرفه جو و میانه رو و خسیس را فرومایه و بخیل تفسیر کرده اند.) آدمی که مقتصد است (یعنی صرفه جوست ) کم خرج نمی کند، بیهوده هم خرج نمی کند، درست خرج می کند!
مقتصد بودن زمانی معنا می یابد که تو غنی باشی. انسانی که غنی است می تواند تصمیم بگیرد چگونه خرج کند… پر واضح است اگر اقتصادی خرج کند باز هم اندوختهای خواهد داشت اما اگر بی حساب و کتاب خرج کند در آخر امر چیزی برایش نمی ماند.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند انسان متقی در هنگام فراوانی نعمت با آن به صورت اقتصادی و فکر شده برخورد می کند نه اینکه زیادی نعمت او را دچار غفلت کند و زمانی برسد که یادش بیاید از آن نعمت استفاده نکرده و نعمت را از کف داده است…
اینجای حرف بسیار مهم است : اینکه من وقتی به خودم نگاه کردم دیدم به هیچ وجه قصداً فی غنی برایم صدق نمی کند. چرا ؟
نمونههایش فراوان است: تا به حال چندین بار شده که برای کاری، زمانی طولانی در اختیار داشتم ولی مقتصدانه با زمان رفتار نکردم و وقتی زمان پایان کار فرا رسیده مشمول این جمله شدم که «چقدر زود دیر می شود» ؟ مگر نه اینکه اگر زیادی زمان مرا به غفلت سوق نمی داد از آن زمان بهرهی کافی را می بردم تا خسران زده نشوم !؟!؟ آیا نه اینکه من از نعمت شور و نیروی جوانی برخوردارم امّا راه درست استفاده کردن و مقتصدانه برخورد کردن با آن را بلد نیستم و این شور جوانی را به راحتی و بیهوده خرج می کنم ؟!؟! به گمانم این حرف را زیاد شنیدم که بزرگترها مدام می گویند تا جوانی کاری بکن … تا جوانی !
منصفانه که نگاه می کنم می بینم ما آدمها هر وقت نعمتی را داریم در کمال غفلت از آن به سر می بریم (هر چقدر هم که این نعمت به زعم ما کامل نباشد! چه برسد به گفته معصوم که نسبت به نعمتی غنی باشیم) اما به محضی که آنرا از دست می دهیم تازه قدرش را می فهمیم .تازه دست روی دست می زنیم که ای کاش ای کاش … این اتفاق جزء ای از نفس ماست! و معمولاً عوض کردن این نفس است که گاو نر می خواهد و مرد کهن ! پس زیاد هم دور از ذهن نیست که حضرت چنین چیزی را نشانهی تقوا و پرهیزکاری دانستند.
با این اوضاع آیا واقعاً من خودم را با تقوا می دانم و داعیه مسلمانی دارم !؟!؟! خدا خودش بهم رحم کنه
____________________
پی نوشت1 : اصلا قصدی در رابطه با تفسیر درست و حسابی این فراز نداشتم چرا که این ، کار من نیست! فقط چند کلمه ای بلند بلند فکر کردم…
پی نوشت 2 : در آخر این خطبه نوشته شده که سؤال کننده پس از شنیدن صفات یک انسان با تقوا از دهان حضرت بیهوش می شود و در آن بیهوشی جان می دهد
پیشنهاد 1 : خطبه متقین رو حتماً یه بار بخونید خطبه 193
پیشنهاد 2 : کتاب متقین، دریافتی از خطبه نهج البلاغه رو هم که نوشتهی سید مهدی شجاعی هست رو هم یه نگاه بهش بندازین
