jump to navigation

یه جوالدوز به خودم مارس 10, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, زندگی.
Tags: , , ,
2 comments

دقت کردین ما آدمها چقدر خوب حرف می زنیم ؟

همه مون خوب بلدیم آسمون ریسمون ببافیم .

کوچک و بزرگ که قطعاً نداره ! صاحب نظر و غیر صاحب نظر هم نداره !‌ با ربط و بی ربط هم که اصلاً نداره … چیزی که مهمه فقط و فقط حرف زدنه ! مهم نیس چی می گی. مهم اینه که بگی !‌

هممون همیشه حرفی برای گفتن داشتیم و داریم !‌ چه در مقامش باشیم چه نباشیم.

البته زیاد هم بد نیست بالاخره این خودش یه نوع پاسخه به همون نیاز اولیه ی بشر یعنی ارتباط !‌ اصولاً باید حرف زد تا ارتباط شکل بگیره ! کسی منکر این ماجرا نیس .

چیزی که آزار دهنده می شه حرف زدن های بی عمله. اینکه ما آدمها به خودمان اجازه می دهیم به هر کس و ناکسی که رسیدیم باب نصیحت و … باز کنیم و به نوعی با این کارمون در صدد اثبات خودمون بر بیایم .

بعضیامون هم طوری حرف می زنیم که طرف مقابل از ما یک بت در ذهنش  می سازد. فاجعه وقتی رخ می ده که روزی کاشف به عمل بیاد که آقا خودش خلاف حرفاش عمل می کرده !

و صد البته فاجعه وقتی شدت می گیره که نصیحت ما رنگ و بوی دینی و مذهبی به خودش بگیره !!! نتیجه اش را دیگه خودتون می دونین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. یاد اون حدیث امام صادق افتادم :‌ كونوا دعا‌ة الناس بغير السنتكم

۲. دیروز اتفاقی را دیدم که باعث و بانی این نوشته شد !

شب، من، راه ! فوریه 18, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, زندگی.
Tags: , , ,
add a comment

قدم زدن را دوست دارم . مخصوصاً قدم زدن در شب .

قدم زدن خوب است … هر «جا» که باشد. اما چه بهترکه آن «جا» مسیری باشد خلوت ! «جا»یی که بتوانی سرت را به زیر بیندازی … دست در جیب کاپشنت بکنی و تا می توانی فکر کنی . فکر ، فکر ، فکر ! به هر چیزی که دوست داری ! یا شایدم دوست نداری !!!

خدا می داند که با قدم زدن به چه ها می توان رسید . چه گره‏هایی که می توان باز کرد! چه گره‏هایی که می توان کورتر کرد! و …

قدم که می زنی تنها دغدغه ات  می شود جلوی پایت . مباد که در قعر یک پستی فرو روی، یا گرفتار بی رحمی یک بلندی شوی !

قدم که می زنی گاهی احساس می کنی باید برای دل خودت هم که شده کمی آواز بخوانی ! از هر «جا»! گاهی شعری از کوروس سرهنگ زاده  : کــــــــی رود رخ ماهت از نظرم ، نظرم/ به غیر نامت کی نام دگر ببرم … گاهی از همایون : دلا شبها نمی نالی به زاری/ سر راحت به بالین می گذاری … و گاهی هم تلاشت را می کنی تا شعری را با سبک خودت بخوانی ! مهم نیست چه می خوانی فقط باید بخوانی.

باید تنها قدم بزنی اما شاید زمانی هم فرا برسد که همراهی یک دوست هم دلنشین شود! با او بگویی از هر «جا» ! و بشنوی از هر «جا» ! راه بروی . بگویی و بشنوی !

____________________________________________________________________________________________

1. نوشته ام دندانگیر نیست اما حرف دل است باشد که بر دل نشیند!

2.گفته بودند بگویم بهشت من چگونه است: بهشت من آنجاست که بتوانم قدم بزنم ، فکر کنم و بخوانم ! این یکی از آنهاست …

تمنای وصل ژانویه 18, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in دل نوشت, دین, شعر.
Tags: , , , , ,
add a comment

نمي‌دانم چرا هر شب
به ياد چهره‏ی ناديده‌ات جانا،
دو چشمم اشك شوق از ديده مي‌بارد…
به ياد دانه‏ی خالت
كه چون دامي
به قصد جان مرغانِ جدا از دل
نشسته بر رخ خوبت
به ياد چشم گيرايت
كه افسون مي‌كند هر ديده‏ی شيدا
همي از ديده مي‌بارم شراب سرخ اشك ارغواني را…
مه من، خوب عالم‌، قصد جان كن
دل شيداي رسوا را
- كه چون مجنون ليلا
سخت بي‌تاب است-
پريشان كن، پر از رنگ جنون كن!
مرا ديوانه‌ و رسواترين شيداي عالم كن!
تو كه مي‌داني اي يارا
اگر چه من نديدم روي زيباي چو ماهت را
ولي در دام عشقت بس گرفتارم
مرا آشفته‌تر خواهي…!؟
رهايم كن از اين زندان!
بگو تا دور گردد پرده‌هاي ظلمت هجران
بگو تا مست گردم
خسته و ديوانه و خونين دل و بيمار گردم…
بگو تا پر كشم تا عرش كويت
نشينم خسته و تنها كنار چشمه‏ی مهرت
وضو گيرم به آب زمزم عشقت
ببوسم قبله‏ی رويت…
چه مي‌گويم !؟
من و ديدار جانان !
من و وصل رخ چون ماه دلبر !

به صورت کاملاً بی ربط و اتفاقی دلم تنگ شد … دلم !

خیلی با این شعر که نمی دونم شاعرش کیه صفا می کنم …

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.