jump to navigation

تمنای وصل ژانویه 18, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in دل نوشت, دین, شعر.
Tags: , , , , ,
add a comment

نمي‌دانم چرا هر شب
به ياد چهره‏ی ناديده‌ات جانا،
دو چشمم اشك شوق از ديده مي‌بارد…
به ياد دانه‏ی خالت
كه چون دامي
به قصد جان مرغانِ جدا از دل
نشسته بر رخ خوبت
به ياد چشم گيرايت
كه افسون مي‌كند هر ديده‏ی شيدا
همي از ديده مي‌بارم شراب سرخ اشك ارغواني را…
مه من، خوب عالم‌، قصد جان كن
دل شيداي رسوا را
- كه چون مجنون ليلا
سخت بي‌تاب است-
پريشان كن، پر از رنگ جنون كن!
مرا ديوانه‌ و رسواترين شيداي عالم كن!
تو كه مي‌داني اي يارا
اگر چه من نديدم روي زيباي چو ماهت را
ولي در دام عشقت بس گرفتارم
مرا آشفته‌تر خواهي…!؟
رهايم كن از اين زندان!
بگو تا دور گردد پرده‌هاي ظلمت هجران
بگو تا مست گردم
خسته و ديوانه و خونين دل و بيمار گردم…
بگو تا پر كشم تا عرش كويت
نشينم خسته و تنها كنار چشمه‏ی مهرت
وضو گيرم به آب زمزم عشقت
ببوسم قبله‏ی رويت…
چه مي‌گويم !؟
من و ديدار جانان !
من و وصل رخ چون ماه دلبر !

به صورت کاملاً بی ربط و اتفاقی دلم تنگ شد … دلم !

خیلی با این شعر که نمی دونم شاعرش کیه صفا می کنم …