jump to navigation

آنفولانزا اکتبر 25, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in دسته‌بندی نشده, زندگی.
Tags: ,
1 comment so far

- مریض شدی ؟
- آره ، آنفولانزا گرفتم … پدرم رو درآورده
- خوکی که نیست ؟
- نه این یکی از نوع سگیه !

* شدیداً مریض شده ام …!

یه جوالدوز به خودم مارس 10, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, زندگی.
Tags: , , ,
2 comments

دقت کردین ما آدمها چقدر خوب حرف می زنیم ؟

همه مون خوب بلدیم آسمون ریسمون ببافیم .

کوچک و بزرگ که قطعاً نداره ! صاحب نظر و غیر صاحب نظر هم نداره !‌ با ربط و بی ربط هم که اصلاً نداره … چیزی که مهمه فقط و فقط حرف زدنه ! مهم نیس چی می گی. مهم اینه که بگی !‌

هممون همیشه حرفی برای گفتن داشتیم و داریم !‌ چه در مقامش باشیم چه نباشیم.

البته زیاد هم بد نیست بالاخره این خودش یه نوع پاسخه به همون نیاز اولیه ی بشر یعنی ارتباط !‌ اصولاً باید حرف زد تا ارتباط شکل بگیره ! کسی منکر این ماجرا نیس .

چیزی که آزار دهنده می شه حرف زدن های بی عمله. اینکه ما آدمها به خودمان اجازه می دهیم به هر کس و ناکسی که رسیدیم باب نصیحت و … باز کنیم و به نوعی با این کارمون در صدد اثبات خودمون بر بیایم .

بعضیامون هم طوری حرف می زنیم که طرف مقابل از ما یک بت در ذهنش  می سازد. فاجعه وقتی رخ می ده که روزی کاشف به عمل بیاد که آقا خودش خلاف حرفاش عمل می کرده !

و صد البته فاجعه وقتی شدت می گیره که نصیحت ما رنگ و بوی دینی و مذهبی به خودش بگیره !!! نتیجه اش را دیگه خودتون می دونین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. یاد اون حدیث امام صادق افتادم :‌ كونوا دعا‌ة الناس بغير السنتكم

۲. دیروز اتفاقی را دیدم که باعث و بانی این نوشته شد !

مدینه فاضله 1 فوریه 21, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, دین, زندگی.
Tags: , , , ,
add a comment

… بعد (امام صادق – علیه السلام – ) فرمودند: به خدا و پيامبر – صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- و به ولايت ما اهل بيت ايمان نياورده، كسى كه مؤمنى براى حاجتى نزد او بياید و به رويش لبخند نزند، پس اگر آماده داشت، نيازش را برطرف سازد، وگر نه خود را بايد به زحمت اندازد و حاجت او را بر طرف‏ نمايد

ارشاد القلوب – ترجمه سلگى ج‏1 ص 201

راستش را بخواهید با خواندن این نوشته به یاد خیلی چیزها افتادم!

به وقت نداشتن‏ها برای یکدیگر! به کار دارم ها! به حال ندارم ها ! و …

نمی دانم داریم به کدم سمت می رویم ؟ به ناکجاد «آباد» ؟ نه … من اسمش رو آباد نمی گذارم. این ره که ما می رویم آباد نیست. پر است از ویرانی!

هر کسی باید از خودش شروع کند … جامعه‏ای را باید دید که آدمها برای حل مشکلات دیگران عرق می‏ریزند. مدینه ی فاضله ای می شود دیدنی !

صحبت از این نیست که مردمان این روزگار کاملاً نسبت به اطرافشان بی تفاوتند. صحبت از این است که می شود بهتر شد.

__________________________________________________________________________________

توی این ایام معمولاً وقتی از این حرفها می زنی می گویند راه حل عملی بده! رؤیا پردازی نکن. واقعاً نمی دانم چه جوابی بدهم. آیا این گونه گفته‏ها رؤیاپردازی است ؟ شما بودید چه می گفتید؟

شب، من، راه ! فوریه 18, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, زندگی.
Tags: , , ,
add a comment

قدم زدن را دوست دارم . مخصوصاً قدم زدن در شب .

قدم زدن خوب است … هر «جا» که باشد. اما چه بهترکه آن «جا» مسیری باشد خلوت ! «جا»یی که بتوانی سرت را به زیر بیندازی … دست در جیب کاپشنت بکنی و تا می توانی فکر کنی . فکر ، فکر ، فکر ! به هر چیزی که دوست داری ! یا شایدم دوست نداری !!!

خدا می داند که با قدم زدن به چه ها می توان رسید . چه گره‏هایی که می توان باز کرد! چه گره‏هایی که می توان کورتر کرد! و …

قدم که می زنی تنها دغدغه ات  می شود جلوی پایت . مباد که در قعر یک پستی فرو روی، یا گرفتار بی رحمی یک بلندی شوی !

قدم که می زنی گاهی احساس می کنی باید برای دل خودت هم که شده کمی آواز بخوانی ! از هر «جا»! گاهی شعری از کوروس سرهنگ زاده  : کــــــــی رود رخ ماهت از نظرم ، نظرم/ به غیر نامت کی نام دگر ببرم … گاهی از همایون : دلا شبها نمی نالی به زاری/ سر راحت به بالین می گذاری … و گاهی هم تلاشت را می کنی تا شعری را با سبک خودت بخوانی ! مهم نیست چه می خوانی فقط باید بخوانی.

باید تنها قدم بزنی اما شاید زمانی هم فرا برسد که همراهی یک دوست هم دلنشین شود! با او بگویی از هر «جا» ! و بشنوی از هر «جا» ! راه بروی . بگویی و بشنوی !

____________________________________________________________________________________________

1. نوشته ام دندانگیر نیست اما حرف دل است باشد که بر دل نشیند!

2.گفته بودند بگویم بهشت من چگونه است: بهشت من آنجاست که بتوانم قدم بزنم ، فکر کنم و بخوانم ! این یکی از آنهاست …

نتیجه آزاد فوریه 5, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in دل نوشت, زندگی, سیاست.
Tags: , , , ,
comments closed

امام می‌آید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه ابراهیم، با عصای موسی، با هیأت صمیمی عیسی و با کتاب محمد و دشت‌های سرخ شقایق را می‌پیماید و خطبه رهایی انسان را فریاد می‌کند. وقتی امام بیاید دیگر کسی دروغ نمی‌گوید. دیگر کسی به در خانه خود قفل نمی‌زند، دیگر کسی به باجگزاران باجی نمی‌دهد، مردم برادر هم می‌شوند و نان شادی‌شان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسیم می‌کنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صف‌های نان و گوشت، صف‌های نفت و بنزین، صف‌های مالیات، صف‌های نام‌نویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می‌زند. باید امام بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند

علی‌اصغر حاج سیدجوادی – نشریه جنبش – 57/11/7

- همیشه دوست داشتم نوشته یا سخنی مرا برای چند لحظه هم که شده است از این زمان بکَنَد و ببرد به سال 57 … ببینم آیا واقعاً اگر من هم در آن شرایط بودم ، برای پیروزی انقلاب تلاش می کردم ؟!
- از حرفهایی که گوشه و کنار خواندم یا شنیدم ، به این نتیجه رسیدم که آدمهای آن روزگار، کاری به جز انقلاب برای برون رفت از وضع موجودشان نداشتند! پس می شود گفت حق با آنها بوده !
- رادیو زمانه چند روزی است کار بسیار جالبی کرده : انتشار نوشته های سال 57 ! خواندن آن نوشته ها را دوست دارم . چرا که به نظرم آدمهای آن دوره حرفهایشان را بدون هر گونه مصلحت اندیشی می زدند! آن زمانها راحتتر می شد آدمها را از روی حرفهایشان شناخت .
- اصلاً راز پیروزی آن نسل همین بود : صداقت ، صراحت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن روزها مردم از خیلی چیزها خسته شده بودند ، مثل دروغ

کات

ابن روز مردم از چه خسته شده اند ؟ … از دروغ ؟

نتیجه آزاد

کودکان غزه از امشب راحت بخوابید ژانویه 19, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in زندگی, سیاست.
Tags: , , ,
1 comment so far

پسر4 ساله ام ناصر، وقتی که منطقه ما بمباران می شد ترس زیادی او را فرا می گرفت و من برای اینکه او نترسد به او گفتم که اگر از بمباران احساس ترس کند ماهی کوچک او هم احساس ترس می کند. از آن لحظه به بعد با هر صدای انفجاری با سرعت به طرف حوض ماهی خود میرفت وبه ماهی خود میگفت : من نترسیدم، تو هم نترس! ناگهان موشکی در وسط حوض فرود آمد و پسر 4 ساله و ماهی اش را از من گرفت.

القدس العربی

شاید این نوشته داره وقتی نوشته می شه که دیگه جنگی در کار نیست. دیگه تک و پاتکی قرار نیست رخ بده! دیگه کسی در غزه صدای وحشتناک بمب و راکت و موشک و نارنجک و … رو نمی شنوه ! دیگه قرار نیست فرزندی جلوی چشم مادری پرپر بشه  یا مادری در برابر نگاه‏های دخترش جان بده ! دیگه قرار نیست امشب بچه‏های غزه با دلهره بخوابند … دیگه توی رادیو تلویزیون قرار نیست زمان زیادی را به جنگ اختصاص بدن . دیگه تو روزنامه‏ها و سایت‏ها حرف زدن از غزه جای خودشو به مسائل دیگه می‏ده ! دیگه … دیگه

اما یادمون نره که توی غزه آدمایی موندن که همه‏ی نزدیکاشون رو مثل آب خوردن از دست دادن … و امان از دوستانی که به بهونه سنی و بعضاً ناصبی (!!) بودن آنها ، می گویند حقشان بود !!!!!!

__________________________________________________

1. امشب در تلویزیون صحنه‏ای دیدم که حسابی غبطه خوردم … مادری با از دست دادن 5 فرزندش داشت خدا رو شکر می کرد! ایمانش تا کجا رفته ؟!؟!؟ تا کجا …

2. از امروز دیگه می تونیم تکه تکه شدن بچه‏های بیگناه رو فراموش کنیم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده …