jump to navigation

السلطان فوریه 27, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, دین, عکس, مناسبت.
Tags: , , , , , ,
2 comments

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس…

____________________________

1. دلم تنگه واسه زیارت… السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا !

2. ما ایرانی ها با امام رضا (علیه السلام) یه پیوند دیگه ای داریم. قبول دارین ؟

3. شاعرش گفت : «لطفا بدون عینکِ نقد آن را بخوانید !» من هم می گویم.

4. اشعار سيدحميدرضا برقعی هم الحق خواندنی است .

مدینه فاضله 1 فوریه 21, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, دین, زندگی.
Tags: , , , ,
add a comment

… بعد (امام صادق – علیه السلام – ) فرمودند: به خدا و پيامبر – صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- و به ولايت ما اهل بيت ايمان نياورده، كسى كه مؤمنى براى حاجتى نزد او بياید و به رويش لبخند نزند، پس اگر آماده داشت، نيازش را برطرف سازد، وگر نه خود را بايد به زحمت اندازد و حاجت او را بر طرف‏ نمايد

ارشاد القلوب – ترجمه سلگى ج‏1 ص 201

راستش را بخواهید با خواندن این نوشته به یاد خیلی چیزها افتادم!

به وقت نداشتن‏ها برای یکدیگر! به کار دارم ها! به حال ندارم ها ! و …

نمی دانم داریم به کدم سمت می رویم ؟ به ناکجاد «آباد» ؟ نه … من اسمش رو آباد نمی گذارم. این ره که ما می رویم آباد نیست. پر است از ویرانی!

هر کسی باید از خودش شروع کند … جامعه‏ای را باید دید که آدمها برای حل مشکلات دیگران عرق می‏ریزند. مدینه ی فاضله ای می شود دیدنی !

صحبت از این نیست که مردمان این روزگار کاملاً نسبت به اطرافشان بی تفاوتند. صحبت از این است که می شود بهتر شد.

__________________________________________________________________________________

توی این ایام معمولاً وقتی از این حرفها می زنی می گویند راه حل عملی بده! رؤیا پردازی نکن. واقعاً نمی دانم چه جوابی بدهم. آیا این گونه گفته‏ها رؤیاپردازی است ؟ شما بودید چه می گفتید؟

تمنای وصل ژانویه 18, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in دل نوشت, دین, شعر.
Tags: , , , , ,
add a comment

نمي‌دانم چرا هر شب
به ياد چهره‏ی ناديده‌ات جانا،
دو چشمم اشك شوق از ديده مي‌بارد…
به ياد دانه‏ی خالت
كه چون دامي
به قصد جان مرغانِ جدا از دل
نشسته بر رخ خوبت
به ياد چشم گيرايت
كه افسون مي‌كند هر ديده‏ی شيدا
همي از ديده مي‌بارم شراب سرخ اشك ارغواني را…
مه من، خوب عالم‌، قصد جان كن
دل شيداي رسوا را
- كه چون مجنون ليلا
سخت بي‌تاب است-
پريشان كن، پر از رنگ جنون كن!
مرا ديوانه‌ و رسواترين شيداي عالم كن!
تو كه مي‌داني اي يارا
اگر چه من نديدم روي زيباي چو ماهت را
ولي در دام عشقت بس گرفتارم
مرا آشفته‌تر خواهي…!؟
رهايم كن از اين زندان!
بگو تا دور گردد پرده‌هاي ظلمت هجران
بگو تا مست گردم
خسته و ديوانه و خونين دل و بيمار گردم…
بگو تا پر كشم تا عرش كويت
نشينم خسته و تنها كنار چشمه‏ی مهرت
وضو گيرم به آب زمزم عشقت
ببوسم قبله‏ی رويت…
چه مي‌گويم !؟
من و ديدار جانان !
من و وصل رخ چون ماه دلبر !

به صورت کاملاً بی ربط و اتفاقی دلم تنگ شد … دلم !

خیلی با این شعر که نمی دونم شاعرش کیه صفا می کنم …

متقین ژانویه 16, 2009

Posted by مرتضی فرازمند in خودمونی, دل نوشت, دین.
Tags: , ,
add a comment

چند روز پیش به طور کاملاً تصادفی پای صحبت کسی نشستم و انگار قسمتم شده بود چند کلمه‏ای از او یاد بگیرم. با وجود اینکه من دیر رسیده بودم و بحث چند دقیقه ای بود که در مسیر خودش افتاده بود و به تصریح گوینده بحث‏ها در چندین جلسه مطرح شده بود امّا می شد سیر بحث را پیدا کرد. صحبت از نهج البلاغه بود و خطبه ی متقین ! بد ندیدم کمی در این مورد بلند بلند فکر کنم … همین

در جایی از خطبه به این فراز می رسیم … و قَصداً فی غِنی (و از نشانه‏های آدم با تقوا، در توانگری میانه روی است. ) در ترجمه ای از نهج البلاغه دیدم که قصدا را به معنای مقتصد گرفته است یعنی کسی که اقتصادی فکر می کند و اقتصادی عمل می کند. انسانی که اقتصادی زندگی کند پولش را برای هر کاری نمی دهد ، برای سرمایه اش فکر و برنامه دارد و چه بسا دارایی هایش را جایی سرمایه گذاری می کند. او برای ذره ذره اندوخته‏ی خود حساب شده عمل می‏کند. او مقتصدانه رفتار می کند اما خساست به خرج نمی دهد. ( شاید در زندگی محاوره‏ای ما مقتصد بودن با خسیس بودن بسیار به هم نزدیک باشند امّا در کُنه این عبارات تفاوت بسیاری وجود دارد. در فرهنگ واژگان مقتصد را صرفه جو و میانه رو و خسیس را فرومایه و بخیل تفسیر کرده اند.) آدمی که مقتصد است (یعنی صرفه جوست ) کم خرج نمی کند، بیهوده هم خرج نمی کند، درست خرج می کند!
مقتصد بودن زمانی معنا می یابد که تو غنی باشی. انسانی که غنی است می تواند تصمیم بگیرد چگونه خرج کند… پر واضح است اگر اقتصادی خرج کند باز هم اندوخته‏ای خواهد داشت اما اگر بی حساب و کتاب خرج کند در آخر امر چیزی برایش نمی ماند.
حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند انسان متقی در هنگام فراوانی نعمت با آن به صورت اقتصادی و فکر شده برخورد می کند نه اینکه زیادی نعمت او را دچار غفلت کند و زمانی برسد که یادش بیاید از آن نعمت استفاده نکرده و نعمت را از کف داده است…
اینجای حرف بسیار مهم است : اینکه من وقتی به خودم نگاه کردم دیدم به هیچ وجه قصداً فی غنی برایم صدق نمی کند. چرا ؟
نمونه‏هایش فراوان است: تا به حال چندین بار شده که برای کاری، زمانی طولانی در اختیار داشتم ولی مقتصدانه با زمان رفتار نکردم و وقتی زمان پایان کار فرا رسیده مشمول این جمله شدم که «چقدر زود دیر می شود» ؟ مگر نه اینکه اگر زیادی زمان مرا به غفلت سوق نمی داد از آن زمان بهره‏ی کافی را می بردم تا خسران زده نشوم !؟!؟ آیا نه اینکه من از نعمت شور و نیروی جوانی برخوردارم امّا راه درست استفاده کردن و مقتصدانه برخورد کردن با آن را بلد نیستم و این شور جوانی را به راحتی و بیهوده خرج می کنم ؟!؟! به گمانم این حرف را زیاد شنیدم که بزرگترها مدام می گویند تا جوانی کاری بکن … تا جوانی !
منصفانه که نگاه می کنم می بینم ما آدمها هر وقت نعمتی را داریم در کمال غفلت از آن به سر می بریم (هر چقدر هم که این نعمت به زعم ما کامل نباشد! چه برسد به گفته معصوم که نسبت به نعمتی غنی باشیم) اما به محضی که آنرا از دست می دهیم تازه قدرش را می فهمیم .تازه دست روی دست می زنیم که ای کاش ای کاش … این اتفاق جزء ای از نفس ماست! و معمولاً عوض کردن این نفس است که گاو نر می خواهد و مرد کهن ! پس زیاد هم دور از ذهن نیست که حضرت چنین چیزی را نشانه‏ی تقوا و پرهیزکاری دانستند.
با این اوضاع آیا واقعاً من خودم را با تقوا می دانم و داعیه مسلمانی دارم !؟!؟! خدا خودش بهم رحم کنه
____________________

پی نوشت1 : اصلا قصدی در رابطه با تفسیر درست و حسابی این فراز نداشتم چرا که این ، کار من نیست! فقط چند کلمه ای بلند بلند فکر کردم…
پی نوشت 2 : در آخر این خطبه نوشته شده که سؤال کننده پس از شنیدن صفات یک انسان با تقوا از دهان حضرت بیهوش می شود و در آن بیهوشی جان می دهد
پیشنهاد 1 : خطبه متقین رو حتماً یه بار بخونید خطبه 193
پیشنهاد 2 : کتاب متقین، دریافتی از خطبه نهج البلاغه رو هم که نوشته‏ی سید مهدی شجاعی هست رو هم یه نگاه بهش بندازین