ترکیه و چک نمودی از زندگی ژوئن 16, 2008
Posted by نفیر in خودمونی, دل نوشت, عکس.Tags: فوتبال, پیتر چک, خودمونی, زندگی
trackback
نمی دانم دیشب بازی ترکیه – چک رو دیدید یا نه! یک بازی فوق العاده حساس و سر نوشت ساز برای دو تیم. روند بازی ها به گونه ای رقم خورده بود که حتماً باید یکی از دو تیم برنده از زمین بیرون می آمد. به احتمال زیاد یا این بازی را دیدید و یا از طریق اخبار و اینترنت در جریان این بازی قرار گرفتید. من زیاد قصد گزارش بازی را ندارم. بیشتر مقصودم از این پست نکته ای بود که به نظرم در بازی دیشب نهفته بود. شاید به دید خیلی ها فوتبال دیشب فقط و فقط یک بازی ساده بود مثل همه ی بازی ها اما به نظرم بازی دیشب ثابت کرد که آدمی باید برای رسیدن به هدفش تا آخرین لحظات تلاش کند. صرف اینکه ببینیم که داریم به آخر خط نزدیک می شویم و رقیبان از ما فاصله دارند تضمین کننده ی پیروزی نیست. دیشب فهمیدم که انسان می تواند به توانایی هایش تکیه کند امّا نباید از آن ها مطمئن باشد چرا که شاید در آخرین لحظات آن توانایی به دادش نرسد. (دیشب خیلی برای پیتر چک – دروازه بان محبوبم – به خاطر آن اشتباه بچه گانه اش ناراحت شدم.) این اتفاقاتی بود که جمهوری چکی ها دچارش شدند اما سوی دیگر ترکیه ای ها تا آخرین لحظه ها جنگیدند. برای رسیدن به هدفشون از هر تلاشی دریغ نکردند. حتی در بحبوحه ی حملاتشان گل دوم را خوردند اما باز از حرکت نایستادند. این نشان داد که امکان دارد در راه رسیدن به قله 100 بار زمین بخوری و یا حتی چند قدمی هم به پایین پرت شوی اما نباید ناامید شود . باید بجنگی. ترکیه ای ها جنگیدند و جنگیدند تا به پیروزی رسیدند.

بازی دیشب نمادی از زندگی روزانه ی ما بود. اینکه تا زمانی که موفقیتی را کسب نکردی آن موفقیت از آنِ تو نیست، بلکه باید فکر کنی که موفقیت در دستان رقیب توست و تو باید آن را از چنگش بیرون بکشی! آن وقت می شود گفت که تو حتماً موفق خواهی شد. (همان چیزی ترکیه ای ها آن را درک کردند)

این نوشته تنها استنباط من بود از یک بازی فوتبال!


سلام مرتضی خان
والا من فردا صبح باید دانشگاه واسه امتحان ترم و تقریبن یه 2 هفته ای نیستم.
ظاهرن شما هم آی تی میخونی. خوشحالم. قدر دانشگاتو بدون خدایی. من انقدر پشت این کامپیوتر لعنتی نشستم که از تیزهوشان پرت شدم به یه دانشگاه آزاد! اونم تو دارغوز آباد !
در هر روصرت خوشحال شدم از آشناییت
سلام
کلا معلمی تو ذاتت ول میخوره پسر
آقا معلم.
کارت درسته .
نوشته هات شبیه خودت هستن . رفتی پیش مصطفی بگو ببرتت بهت پگوره بده بخوری بلکم داغ تر بشی .
ها ای جان بزن زنگ و آقا معلم داغ .
___________________________________________________
از اون حرفا بودا ! من و چه به معلمی
پیشنهاد پکوره ات رو حتماً عملی می کنم … باید جالب باشه !